
روایتی از از کتاب ف.ل.۳۱
در یکی از عملیاتها، برای ناهار چلوکباب برگ آوردند؛ با تمام مخلفاتش. آخ که چه طعمی داشت آن ناهار گرم! بوی برنج ایرانیاش، هوش از سر آدم میبرد.
ما سفره را انداختیم و نشستیم که آقا مهدی آمد.
تا چشمش به غذاها افتاد، اخم کرد.
رو به من گفت: «این غذاها از کجا اومده؟»
گفتم: «از آشپزخونه آوردم آقا مهدی.» گفت:
«یعنی به همه از همین غذا دادند یا فقط برای فرماندهی آوردند؟»
گفتم: «نه برای همه همینه.
ناهار امروز چلوکبابه.» باز هم قانع نشد. بیسیم را برداشت و یکییکی با فرمانده گردانها تماس گرفت.
و پرسید: «غذا چی آوردن براتون؟… نوش جان… کم نیومد؟…» ظاهرا یکیدوجا غذا کم اومده بود.
سریع هماهنگ کرد تا برایشان ببرند. وقتی مطمئن شد غذای همه همین است و به تکتک بچههای خط مقدم هم غذا رسیده و کافی بوده و کسی گرسنه نمانده، آنوقت شروع به خوردن کرد.
از کتاب «ف.ل.۳۱» روایت زندگی شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا ۶۵
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط سامیه بانو در 1402/07/04 ساعت 10:52:00 ق.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |